یکشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۰ - 0:17 - علی رضا نقش نیلچی -
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱
... ابا پهلوانان ایران به هم
همی رای زد شاه بر بیش و کم
چو رامشگری دیو زی پرده دار
بیامد که خواهد بر شاه بار
چنین گفت کز شهر مازندران
یکی خوشنوازم ز رامشگران
اگر در خورم بندگی شاه را
گشاید بر تخت او راه را ...
... نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر
یکی شاه را بر دل اندیشه خاست
بپیچیدش آهرمن از راه راست ...
... ورین رنج آسان کنم بر دلم
از اندیشه شاه دل بگسلم
نه از من پسندد جهان آفرین
نه شاه و نه گردان ایران زمین
شوم گویمش هرچ آید ز پند ...
... چو خورشید بنمود تاج از فراز
کمر بست و بنهاد سر سوی شاه
بزرگان برفتند با او به راه ...
... برو سرکشان آفرین خواندند
سوی شاه با او همی راندند
بدو گفت طوس ای گو سرفراز ...
... ز تو بگذرد پند کس نشنویم
همه یکسره نزد شاه آمدند
بر نامور تخت گاه آمدند
---------------------------------
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۲
... ز گردان و از رستم سرفراز
چنین گفت مر شاه را زال زر
که نوشه بدی شاه و پیروزگر
همه شاد و روشن به بخت تواند ...
... سخنهای شایسته را در گشاد
چنین گفت کای پادشاه جهان
سزاوار تختی و تاج مهان ...
... سپه را بران سو نباید کشید
ز شاهان کس این رای هرگز ندید
گرین نامداران ترا کهترند ...
... که بار و بلندیش نفرین بود
نه آیین شاهان پیشین بود
چنین پاسخ آورد کاووس باز ...
... مفرمای ما را بدین در درنگ
چو از شاه بنشنید زال این سخن
ندید ایچ پیدا سرش را ز بن
بدو گفت شاهی و ما بنده ایم
به دلسوزگی با تو گوینده ایم ...
... به تو باد روشن دل و دین و کیش
سبک شاه را زال پدرود کرد
دل از رفتن او پر از دود کرد
برون آمد از پیش کاووس شاه
شده تیره بر چشم او هور و ماه ...
---------------------------------
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۳
... دمادم سپه روی بنهاد و تفت
به طوس و به گودرز فرمود شاه
کشیدن سپه سر نهادن به راه
چو شب روز شد شاه و جنگ آوران
نهادند سر سوی مازندران ...
... به شبگیر کز خواب برخاستند
پراگنده نزدیک شاه آمدند
کمر بسته و با کلاه آمدند ...
... جهان کن سراسر ز دیوان تهی
کمر بست و رفت از بر شاه گیو
ز لشکر گزین کرد گردان نیو ...
... ز غارت گشادند یکسر میان
خبر شد سوی شاه مازندران
دلش گشت پر درد و سر شد گران ...
... نبود از بدبخت ماننده چیز
چو تاریک شد چشم کاووس شاه
بد آمد ز کردار او بر سپاه ...
... بهشتم بغرید دیو سپید
که ای شاه بی بر به کردار بید
همی برتری را بیاراستی ...
... بدان تا گذارند روزی به روز
ازان پس همه گنج شاه جهان
چه از تاج یاقوت و گرز گران ...
... به ارژنگ سالار مازندران
بر شاه رو گفت و او را بگوی
که ز آهرمن اکنون بهانه مجوی
همه پهلوانان ایران و شاه
نه خورشید بینند روشن نه ماه ...
... چو ارژنگ بشنید گفتار اوی
سوی شاه مازندران کرد روی
همی رفت با لشکر و خواسته
اسیران و اسپان آراسته
سپرد او به شاه و سبک بازگشت
بدان برز کوه آمد از پهن دشت
---------------------------------
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۴
... وگر تخت را خویشتن پروریم
که شاه جهان در دم اژدهاست
به ایرانیان بر چه مایه بلاست ...
... به جان از تو دارند هرگز امید
کنون گردن شاه مازندران
همه خرد بشکن بگرز گران ...
... درازست و من چون شوم کینه خواه
ازین پادشاهی بدان گفت زال
دو راهست و هر دو به رنج و وبال ...
---------------------------------
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۶
... بپویم همی تا مگر کردگار
دهد شاه کاووس را زینهار
هم ایرانیان را ز چنگال دیو ...
---------------------------------
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۹
... بدو گفت اولاد نام تو چیست
چه مردی و شاه و پناه تو کیست
نبایست کردن برین ره گذر ...
... من این تخت و این تاج و گرز گران
بگردانم از شاه مازندران
تو باشی برین بوم و بر شهریار ...
... نمایم من این را که دادی نوید
به جایی که بستست کاووس شاه
بگویم ترا یک به یک شهر و راه ...
... چو فرسنگ سیصد کشیده سرای
ز بزگوش تا شاه مازندران
رهی زشت و فرسنگهای گران
پراگنده در پادشاهی سوار
همانا که هستند سیصدهزار ...
---------------------------------
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۰
... تهمتن ز اولاد پرسید راه
به شهری کجا بود کاووس شاه
چو بشنید ازو تیز بنهاد روی ...
... به گاه قباد این خروشش نکرد
کجا کرد با شاه ترکان نبرد
بیامد هم اندر زمان پیش اوی ...
... بپرسیدش از رنجهای دراز
گرفتش به آغوش کاووس شاه
ز زالش بپرسید و از رنج راه ...
---------------------------------
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۱
... به اولاد داد آن کشیده جگر
سوی شاه کاووس بنهاد سر
بدو گفت اولاد کای نره شیر ...
... که هم با نشیب است و هم با فراز
همی شاه مازندران را ز گاه
بباید ربودن فگندن به چاه ...
... یل پهلو افروز فرخنده پی
چنین گفت کای شاه دانش پذیر
به مرگ بداندیش رامش پذیر
دریدم جگرگاه دیو سپید
ندارد بدو شاه ازین پس امید
ز پهلوش بیرون کشیدم جگر
چه فرمان دهد شاه پیروزگر
برو آفرین کرد کاووس شاه
که بی تو مبادا نگین و کلاه ...
... همه شهر یکسر همی سوختند
به لشکر چنین گفت کاووس شاه
که اکنون مکافات کرده گناه ...
... ابا پهلوانان ایران به هم
همی رای زد شاه بر بیش و کم
چو رامشگری دیو زی پرده دار
بیامد که خواهد بر شاه بار
چنین گفت کز شهر مازندران
یکی خوشنوازم ز رامشگران
اگر در خورم بندگی شاه را
گشاید بر تخت او راه را ...
... نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر
یکی شاه را بر دل اندیشه خاست
بپیچیدش آهرمن از راه راست ...
... ورین رنج آسان کنم بر دلم
از اندیشه شاه دل بگسلم
نه از من پسندد جهان آفرین
نه شاه و نه گردان ایران زمین
شوم گویمش هرچ آید ز پند ...
... چو خورشید بنمود تاج از فراز
کمر بست و بنهاد سر سوی شاه
بزرگان برفتند با او به راه ...
... برو سرکشان آفرین خواندند
سوی شاه با او همی راندند
بدو گفت طوس ای گو سرفراز ...
... ز تو بگذرد پند کس نشنویم
همه یکسره نزد شاه آمدند
بر نامور تخت گاه آمدند
---------------------------------
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۲
... ز گردان و از رستم سرفراز
چنین گفت مر شاه را زال زر
که نوشه بدی شاه و پیروزگر
همه شاد و روشن به بخت تواند ...
... سخنهای شایسته را در گشاد
چنین گفت کای پادشاه جهان
سزاوار تختی و تاج مهان ...
... سپه را بران سو نباید کشید
ز شاهان کس این رای هرگز ندید
گرین نامداران ترا کهترند ...
... که بار و بلندیش نفرین بود
نه آیین شاهان پیشین بود
چنین پاسخ آورد کاووس باز ...
... مفرمای ما را بدین در درنگ
چو از شاه بنشنید زال این سخن
ندید ایچ پیدا سرش را ز بن
بدو گفت شاهی و ما بنده ایم
به دلسوزگی با تو گوینده ایم ...
... به تو باد روشن دل و دین و کیش
سبک شاه را زال پدرود کرد
دل از رفتن او پر از دود کرد
برون آمد از پیش کاووس شاه
شده تیره بر چشم او هور و ماه ...
---------------------------------
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۳
... دمادم سپه روی بنهاد و تفت
به طوس و به گودرز فرمود شاه
کشیدن سپه سر نهادن به راه
چو شب روز شد شاه و جنگ آوران
نهادند سر سوی مازندران ...
... به شبگیر کز خواب برخاستند
پراگنده نزدیک شاه آمدند
کمر بسته و با کلاه آمدند ...
... جهان کن سراسر ز دیوان تهی
کمر بست و رفت از بر شاه گیو
ز لشکر گزین کرد گردان نیو ...
... ز غارت گشادند یکسر میان
خبر شد سوی شاه مازندران
دلش گشت پر درد و سر شد گران ...
... نبود از بدبخت ماننده چیز
چو تاریک شد چشم کاووس شاه
بد آمد ز کردار او بر سپاه ...
... بهشتم بغرید دیو سپید
که ای شاه بی بر به کردار بید
همی برتری را بیاراستی ...
... بدان تا گذارند روزی به روز
ازان پس همه گنج شاه جهان
چه از تاج یاقوت و گرز گران ...
... به ارژنگ سالار مازندران
بر شاه رو گفت و او را بگوی
که ز آهرمن اکنون بهانه مجوی
همه پهلوانان ایران و شاه
نه خورشید بینند روشن نه ماه ...
... چو ارژنگ بشنید گفتار اوی
سوی شاه مازندران کرد روی
همی رفت با لشکر و خواسته
اسیران و اسپان آراسته
سپرد او به شاه و سبک بازگشت
بدان برز کوه آمد از پهن دشت
---------------------------------
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۴
... وگر تخت را خویشتن پروریم
که شاه جهان در دم اژدهاست
به ایرانیان بر چه مایه بلاست ...
... به جان از تو دارند هرگز امید
کنون گردن شاه مازندران
همه خرد بشکن بگرز گران ...
... درازست و من چون شوم کینه خواه
ازین پادشاهی بدان گفت زال
دو راهست و هر دو به رنج و وبال ...
---------------------------------
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۶
... بپویم همی تا مگر کردگار
دهد شاه کاووس را زینهار
هم ایرانیان را ز چنگال دیو ...
---------------------------------
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۹
... بدو گفت اولاد نام تو چیست
چه مردی و شاه و پناه تو کیست
نبایست کردن برین ره گذر ...
... من این تخت و این تاج و گرز گران
بگردانم از شاه مازندران
تو باشی برین بوم و بر شهریار ...
... نمایم من این را که دادی نوید
به جایی که بستست کاووس شاه
بگویم ترا یک به یک شهر و راه ...
... چو فرسنگ سیصد کشیده سرای
ز بزگوش تا شاه مازندران
رهی زشت و فرسنگهای گران
پراگنده در پادشاهی سوار
همانا که هستند سیصدهزار ...
---------------------------------
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۰
... تهمتن ز اولاد پرسید راه
به شهری کجا بود کاووس شاه
چو بشنید ازو تیز بنهاد روی ...
... به گاه قباد این خروشش نکرد
کجا کرد با شاه ترکان نبرد
بیامد هم اندر زمان پیش اوی ...
... بپرسیدش از رنجهای دراز
گرفتش به آغوش کاووس شاه
ز زالش بپرسید و از رنج راه ...
---------------------------------
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۱
... به اولاد داد آن کشیده جگر
سوی شاه کاووس بنهاد سر
بدو گفت اولاد کای نره شیر ...
... که هم با نشیب است و هم با فراز
همی شاه مازندران را ز گاه
بباید ربودن فگندن به چاه ...
... یل پهلو افروز فرخنده پی
چنین گفت کای شاه دانش پذیر
به مرگ بداندیش رامش پذیر
دریدم جگرگاه دیو سپید
ندارد بدو شاه ازین پس امید
ز پهلوش بیرون کشیدم جگر
چه فرمان دهد شاه پیروزگر
برو آفرین کرد کاووس شاه
که بی تو مبادا نگین و کلاه ...
... همه شهر یکسر همی سوختند
به لشکر چنین گفت کاووس شاه
که اکنون مکافات کرده گناه ...
معنی و تحلیل "شاه" در شاهنامه (بخش سیزدهم)
در این بخش از شاهنامه که به پادشاهی کیکاووس و لشکرکشی او به مازندران میپردازد، مفهوم "شاه" ابعاد پیچیدهتر و گاه متناقضی پیدا میکند. کیکاووس با وجود جایگاه شاهنشاهی، دچار تکبر و بیخردی میشود که عواقب وخیمی برای او و کشورش در پی دارد. این بخش، به وضوح نشان میدهد که حتی یک "شاه" قدرتمند نیز نیازمند خرد، مشورت و پرهیز از خودکامگی است تا بتواند "فرّ ایزدی" را حفظ کند.
۱. "شاه" (کیکاووس) در اوج قدرت و خودخواهی:
کیکاووس، با وجود پادشاهی توانمند، دچار غرور و بیخردی میشود که او را از راه راست دور میکند.
"ابا پهلوانان ایران به هم / همی رای زد شاه بر بیش و کم" (کیکاووس، بخش ۱)
- شاه (کیکاووس) با پهلوانان ایران مشورت میکند، اما در ادامه مشخص میشود که او به رای آنها اهمیت نمیدهد.
"چو رامشگری دیو زی پردهدار / بیامد که خواهد بر شاه بار" (کیکاووس، بخش ۱)
- یک دیو به ظاهر رامشگر (نوازنده) به نزد شاه میآید و از "بندگی شاه" صحبت میکند تا راهی برای فریب او بیابد. این نشاندهنده دسترسی دیو به شاه و احتمال آسیبپذیری او در برابر فریب است.
"یکی شاه را بر دل اندیشه خاست / بپیچیدش آهرمن از راه راست" (کیکاووس، بخش ۱)
- این بیت، به طور صریح، به وسوسه شدن شاه (کیکاووس) توسط "آهرمن" (اهریمن/شیطان) اشاره دارد. "شاه" به دلیل اندیشه خودخواهی و بلندپروازی، از "راه راست" (راه درست و خرد) منحرف میشود.
"نه از من پسندد جهان آفرین / نه شاه و نه گردان ایران زمین" (کیکاووس، بخش ۱)
- این سخنان (احتمالاً از زبان کیکاووس یا یکی از مشاوران) نشان میدهد که عمل او (لشکرکشی به مازندران) مورد تأیید "جهان آفرین" (خداوند)، "شاهان" (پیشینیان) و "گردان ایران زمین" نیست. این بیانگر خروج شاه از مسیر مشروعیت است.
"سوی شاه با او همی راندند / بدو گفت طوس ای گو سرفراز / ز تو بگذرد پند کس نشنویم" (کیکاووس، بخش ۱)
- بزرگان (مانند طوس) در ابتدا با شاه (کیکاووس) همراهی میکنند، اما بعدها پشیمان میشوند. این بیت نشان میدهد که شاه به پند دیگران گوش نمیدهد و خودسرانه عمل میکند.
"همه یکسره نزد شاه آمدند / بر نامور تخت گاه آمدند" (کیکاووس، بخش ۱)
- پهلوانان و بزرگان نزد شاه میآیند و بر تختگاه (دربار) او حاضر میشوند، که نشاندهنده جایگاه مرکزی شاه است.
۲. "شاه" در مقام شنونده پند و رد آن:
پهلوانان و خردمندان، به ویژه زال، تلاش میکنند شاه را از تصمیمات غلط منصرف کنند، اما او پند آنها را نمیپذیرد.
"چنین گفت مر شاه را زال زر / که نوشه بدی شاه و پیروزگر / همه شاد و روشن به بخت تواند" (کیکاووس، بخش ۲)
- زال، در ابتدا با احترام و آفرین به "شاه" (کیکاووس) سخن میگوید و از پیروزیها و بخت او یاد میکند. این نشان میدهد که زال با وجود نقد، همچنان به جایگاه شاه احترام میگذارد.
"چنین گفت کای پادشاه جهان / سزاوار تختی و تاج مهان / ز شاهان کس این رای هرگز ندید / نه آیین شاهان پیشین بود" (کیکاووس، بخش ۲)
- زال به "پادشاه جهان" (کیکاووس) گوشزد میکند که تصمیم او (رفتن به مازندران) برخلاف "آیین شاهان پیشین" و بیسابقه است. این، انتقاد آشکار به بیخردی شاه است.
"چو از شاه بنشنید زال این سخن / ندید ایچ پیدا سرش را ز بن / بدو گفت شاهی و ما بنده ایم / به دلسوزگی با تو گوینده ایم" (کیکاووس، بخش ۲)
- زال از سخنان شاه (کیکاووس) مبنی بر خودسری، سر در گم میشود و میگوید: "تو شاهی و ما بنده تو هستیم"، اما با دلسوزی و خیرخواهی سخن میگوییم. این بیت، کشمکش میان اطاعت از "شاه" و وظیفه خیرخواهی بزرگان را به تصویر میکشد.
"برون آمد از پیش کاووس شاه / شده تیره بر چشم او هور و ماه" (کیکاووس، بخش ۲)
- زال با دلی پر از غم و ناامیدی از نزد کاووس شاه خارج میشود، زیرا میداند که شاه به پند او گوش نداده است. این نشاندهنده عواقب ناشی از خودکامگی شاه است.
۳. "شاه" (کیکاووس) در میدان نبرد و اسارت:
شاه (کیکاووس) با وجود فرماندهی سپاه، در نهایت به دلیل بیخردی درگیر جنگی نابرابر میشود و به اسارت درمیآید.
"به طوس و به گودرز فرمود شاه / کشیدن سپه سر نهادن به راه / چو شب روز شد شاه و جنگآوران / نهادند سر سوی مازندران" (کیکاووس، بخش ۳)
- شاه (کیکاووس) به فرماندهان خود (طوس و گودرز) فرمان حرکت میدهد و خود نیز همراه "جنگآوران" به مازندران میرود. این نشاندهنده حضور فیزیکی شاه در نبرد است.
"خبر شد سوی شاه مازندران / دلش گشت پر درد و سر شد گران" (کیکاووس، بخش ۳)
- خبر حمله به "شاه مازندران" میرسد و او نگران میشود. این تقابل میان "شاه" ایران و "شاه" دیوان مازندران است.
"چو تاریک شد چشم کاووس شاه / بد آمد ز کردار او بر سپاه" (کیکاووس، بخش ۳)
- کاووس شاه (احتمالاً بر اثر جادوی دیو سپید) کور میشود. این نابینایی، نمادی از بیبصیرتی و بیخردی شاه است که منجر به بلا بر سپاه میشود.
"که ای شاه بی بر به کردار بید / همی برتری را بیاراستی" (کیکاووس، بخش ۳)
- دیو سپید، "شاه بیبر" (شاه بیفره و بیمایه) را خطاب میکند. این خطاب، نشان میدهد که "شاه" (کیکاووس) به دلیل اعمالش، فرّ و شکوه پادشاهی خود را از دست داده است.
"همه پهلوانان ایران و شاه / نه خورشید بینند روشن نه ماه" (کیکاووس، بخش ۳)
- این بیت، به اسارت و نابینایی شاه (کیکاووس) و پهلوانانش اشاره دارد که به دلیل بیخردی شاه رخ داده است.
۴. "شاه" (مازندران) به عنوان دشمن اصلی:
در این بخش، "شاه مازندران" (دیو سپید یا ارژنگ دیو) به عنوان یک حاکم ستمگر و نیروی اهریمنی در برابر "شاه" ایران قرار میگیرد.
"به ارژنگ سالار مازندران / بر شاه رو گفت و او را بگوی / سوی شاه مازندران کرد روی" (کیکاووس، بخش ۳)
- ارژنگ، سالار مازندران، به عنوان نماینده "شاه مازندران" (دیو سپید) عمل میکند و به سوی او میرود تا اخبار را برساند. این نشاندهنده ساختار قدرت در مازندران است.
"همه خرد بشکن بگرز گران / ازین پادشاهی بدان گفت زال / دو راهست و هر دو به رنج و وبال" (کیکاووس، بخش ۴)
- رستم مأمور میشود که "گردن شاه مازندران" را بشکند. زال نیز (در گفتگو با رستم) وضعیت "پادشاهی" ایران را بسیار دشوار و پر از رنج و وبال توصیف میکند.
۵. "شاه" (کیکاووس) در انتظار رهایی و بازگشت به جایگاه:
پس از اسارت کیکاووس، امید به نجات او توسط رستم و بازگشت به جایگاه "شاهی" شکل میگیرد.
"دهد شاه کاووس را زینهار / هم ایرانیان را ز چنگال دیو" (کیکاووس، بخش ۶)
- زال آرزو میکند که خداوند "شاه کاووس" و ایرانیان را از چنگ دیو نجات دهد. این نشاندهنده امید به بازگرداندن شاه به جایگاه اصلیاش است.
"چه مردی و شاه و پناه تو کیست / من این تخت و این تاج و گرز گران / بگردانم از شاه مازندران / تو باشی برین بوم و بر شهریار" (کیکاووس، بخش ۹)
- رستم (در گفتگو با اولاد دیو) به او میگوید که "تخت، تاج و گرز گران" را از "شاه مازندران" خواهد گرفت و او را بر این بوم و بر "شهریار" خواهد کرد. این نشاندهنده قدرت رستم در تغییر پادشاهی محلی است.
"به جایی که بستست کاووس شاه / بگویم ترا یک به یک شهر و راه / ز بزگوش تا شاه مازندران" (کیکاووس، بخش ۹)
- اولاد دیو راهنمای رستم میشود تا به محلی که "کاووس شاه" اسیر است، برسد.
"به شهری کجا بود کاووس شاه / چو بشنید ازو تیز بنهاد روی / گرفتش به آغوش کاووس شاه / ز زالش بپرسید و از رنج راه" (کیکاووس، بخش ۱۰)
- رستم به شهری میرسد که "کاووس شاه" در آن اسیر است. کاووس شاه با دیدن رستم او را در آغوش میگیرد و از او و زال میپرسد. این صحنه، نشاندهنده ضعف شاه در اسارت و امیدواری او به رهایی توسط پهلوانان است.
"سوی شاه کاووس بنهاد سر / چه فرمان دهد شاه پیروزگر / برو آفرین کرد کاووس شاه / که بی تو مبادا نگین و کلاه" (کیکاووس، بخش ۱۱)
- رستم نزد "شاه کاووس" میرود و از او میپرسد که چه فرمانی دارد. کاووس شاه او را میستاید و میگوید که بدون او "نگین و کلاه" (قدرت شاهی) وجود نخواهد داشت. این، اعتراف شاه به نقش حیاتی پهلوانان در حفظ پادشاهی اوست.
"به لشکر چنین گفت کاووس شاه / که اکنون مکافات کرده گناه" (کیکاووس، بخش ۱۱)
- پس از پیروزی، کاووس شاه به لشکر خود فرمان میدهد که انتقام بگیرند. این نشاندهنده بازگشت شاه به نقش فعال خود است.
به طور خلاصه، در این بخش، "شاه" (کیکاووس) از یک سو مظهر اقتدار و فرمانروایی است، اما از سوی دیگر، به دلیل غرور و بیخردی، دچار انحراف از "فرّ ایزدی" میشود که به اسارت و نابینایی او میانجامد. این داستان، هشداری است درباره لزوم خردورزی و پرهیز از خودکامگی برای "شاه" تا بتواند مشروعیت و قدرت خود را حفظ کند. همچنین، نقش پهلوانان بزرگی چون زال و رستم در حفظ "شاهی" ایران و نجات "شاه" از ورطه هلاکت، در این بخش بسیار پررنگ است.