فردوسی » شاهنامه » داستان هفتخوان اسفندیار » بخش ۱۱
... خروش هژبر ژیان آورید
یکی زنده زیشان ممانید نیز
کسی نام ایشان مخوانید نیز ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۴
... که بر پیش کاوس کی بنده بود
ز کیخسرو اندر جهان زنده بود
به شاهی ز گشتاسپ نارد سخن ...
... به دادار گیتی که او داد زور
فروزنده اختر و ماه و هور
که چون این سخنها به جای آوری ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۵
... همه پاک بر کند موی از سرش
بدو گفت کای زنده پیل ژیان
همی خوار گیری ز نیرو روان ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۶
... جهان راست کرده به گرز گران
همه شهر ایران بدو زنده اند
اگر شهریارند و گر بنده اند ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۱۲
... شکستی بود زشت کاری بود
نبیند مرا زنده با بند کس
که روشن روانم برینست و بس ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۱۳
... گر از ما یکی را برآید قفیز
دل زنده از کشته بریان شود
سر از آشناییش گریان شود ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲۰
... کزو شاد شد گردش روزگار
دل نیک مردان بدو زنده شد
بد از بیم شمشیر او بنده شد ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲۳
... نجویند کین خداوند کس
وگر زنده مانی ببندمت چنگ
به نزدیک شاهت برم بی درنگ ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲۵
... بران خستگیها بمالید روی
همی گفت من زنده با پیر سر
بدیدم بدین سان گرامی پسر ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲۶
... بریزد ورا بشکرد روزگار
همان نیز تا زنده باشد ز رنج
رهایی نیابد نماندش گنج ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲۷
... بکوبمت زین گونه امروز یال
کزین پس نبیند ترا زنده زال
چنین گفت رستم به اسفندیار ...
... نیم روز پرخاش و روز نهیب
اگر زنده خواهی که ماند به جای
نخستین سخن بند بر نه به پای ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد » بخش ۴
... فراوان نمانی سرآید زمان
کسی زنده برنگذرد باسمان
نه من بیش دارم ز جمشید فر ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد » بخش ۵
... اگر دین پرستی ور آهرمنی
تو تا زنده ای سوی نیکی گرای
مگر کام یابی به دیگر سرای
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود » بخش ۳
... همه یک به یک پیش تو بنده ایم
برای و به فرمان تو زنده ایم
چو بشنید پوشید خفتان جنگ ...
... بفرمود داری زدن شهریار
فرامرز را زنده بر دار کرد
تن پیلوارش نگونسار کرد ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود » بخش ۴
... نبیره گو نامور نیرما
تو تا زنده بودی که آگاه بود
که گشتاسپ اندر جهان شاه بود ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی داراب دوازده سال بود » بخش ۱
... همیشه جوان تا جوانی بود
همان زنده تا زندگانی بود
چه گفت آن سراینده دهقان پیر ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود » بخش ۵
... چنین گفت کامروز مردن به نام
به از زنده دشمن بدو شادکام
نیاکان و شاهان ما تا بدند ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود » بخش ۹
... بد و نیک هر دو ز یزدان شناس
وزو دار تا زنده باشی سپاس
نمودار گفتار من من بسم ...
... مهان را به مه دارد و که به که
بود دین فروزنده و روزبه
سکندر چنین داد پاسخ بدوی ...
... دگر همچنان از در ماهیار
دو بدخواه را زنده بردار کرد
سر شاه کش مرد بیدار کرد ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود » بخش ۱۰
... بیابم همان چون کنم جست و جوی
کنم زنده بر دار بدنام را
که گم کرد ز آغاز فرجام را ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۳
... وزان تخت و آیین و آن بارگاه
تو گفتی که زنده ست بر گاه شاه
سکندر ز گفتار او گشت شاد ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۱۸
... دلیران لشکر همه کشته اند
وگر زنده از رزم برگشته اند
چرا بهر لشکر همه کشتن است
وگر زنده از رزم برگشتن است
میان را ببندیم و جنگ آوریم ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۲۴
... همه نیکویها ز یزدان شناس
و زو دار تا زنده باشی سپاس
تو گویی به دانش که گیتی مراست ...
... ببخشاید از داد و دانا بود
چنان دان که ریزنده خون شاه
جز آتش نبیند به فرجام گاه ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۲۵
... ور از دشمنان نیز نشماردش
که زنده کن پاک جان من اوست
برآنم که روشن روان من اوست ...
-------------------------------------
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۲۷
... بفرمود تا خوان بیاراستند
نوازنده رود و می خواستند
بفرمود تا خلعت خسروی ...
... جهاندار و بینادل و رای زن
بدارم وفای تو تا زنده ام
روان را به مهر تو آگنده ام
-------------------------------------